اسلام و عليک يا ابا عبد الله
سلام بر تو اي منتقم آل علي
مولايم ، مصيبت شهادت عموي بزرگوارتان حضرت ابوالفضل العباس را به شما تسليت عرض مي نمايم . آقا پس کي ميايي تا : انتقام سيلي مادرت زهرا (س) را بگيري .. انتقام خون حسن و حسين (ع ) را بگيري .. انتقام اسارت زينبت را بگيري ...
جناب آقاى حاج محمد على فشندى يکى از اخيار تهران است، وي ميگفتند : من از اول جوانى مقيّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آنقدر به حج بروم تا به محضر مولايم حضرت بقيةاللَّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همين آرزو به مکه معظمه مشرف مىشدم.
در يکى از اين سالها که عهدهدار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنکه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى که با من بودند جاى بهترى تهيه کنم. تقريباً عصر روز هفتم بارها را پياده کردم و در يکى از آن چادرهايى که براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم که غير از من هنوز کسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يکى از شرطههايى که براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آوردهاى؟ مگر نمىدانى ممکن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسايلت را ببرند؟ به هر حال حالا که آمدهاى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بکنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مىمانم و خودم از اموالم محافظت مىکنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آنکه نيمههاى شب ديدم سيد بزرگوارى که شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليکم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها که تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد کردم. جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو کرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته کردهاى که جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللَّهالحسين(ع) هم در اينجا بيتوته کرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد بکنيم؟ فرمودند: دو رکعت نماز مىخوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قلهواللَّه بخوان.
لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يک دعايى خواندند که من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشک از ديدگانشان جارى بود. من سعى کردم که آن دعا را حفظ کنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى کرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال کردم و گفتم: من معتقدم که با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى کافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض کردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال کردم که: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در کجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است.
سؤال کردم: روز عرفه، که مىگويند حضرت ولىعصر(ع) در عرفات هستند، در کجاى عرفات مىباشند؟ فرمود: حدود جبلالرحمة. گفتم: اگر کسى آنجا برود آن حضرت را مىبيند؟ فرمود: بله، او را مىبيند ولى نمىشناسد.
گفتم: آيا فردا شب که شب عرفه است، حضرت ولىعصر(ع) به خيمههاى حجاج تشريف مىآورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مىآيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل مىشويد.
در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذکر شدم که من همه چيز آوردهام ولى چاى نياوردهام. عرض کردم: آقا اتفاقاً چاى نياوردهام و چقدر خوب شد که شما تذکر داديد؛ زيرا فردا مىروم و براى مسافرين چاى تهيه مىکنم.
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى که به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم کرديم، به قدرى معطر و شيرين بود که من يقين کردم، آن چاى از چايهاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم کردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمىخورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مىدهم، تو براى پدر من يک عمره بهجا بياور. عرض کردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم »سيد حسن« است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند که بروند. من بغل باز کردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم.
پس از چند لحظه که ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه کردم کسى را نديدم! يک مرتبه متوجه شدم که ايشان حضرت بقيةاللَّه، ارواحنافداه، بودهاند، بهخصوص که اسم مرا مىدانستند و فارسى حرف مىزدند! نامشان مهدى(ع) بود و پسر امام حسن عسکرى(ع) بودند.
بالاخره نشستم و زارزار گريه کردم. شرطهها فکر مىکردند که من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا بردهاند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريهام شديد شد.
فرداى آن روز که اهل کاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى کاروان قضيه را نقل کردم، او هم براى اهل کاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آنکه من به آنها نگفته بودم که آقا فرمودهاند: »فردا شب من به خيمه شما مىآيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس(ع) متوسل مىشويد« خود به خود روحانى کاروان روضه حضرت ابوالفضل(ع) را خواند و شورى برپا شد و اهل کاروان حال خوبى پيدا کرده بودند، ولى من دائماً منتظر مقدم مقدس حضرت بقيةاللَّه، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزديک بود روضه تمام شود که کاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولىعصر(ع) بيرون خيمه ايستادهاند و به روضه گوش مىدهند و گريه مىکنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام کنم که آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره کردند که چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقيةاللَّه، روحىفداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(ع) گريه مىکرديم و من قدرت نداشتم که حتى يک قدم به طرف حضرت ولىعصر(ع) حرکت کنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند.
